دلبرم ... ماندنم قطعی نیست. دمی بنشین حرف های دلم ٬ حرف دارد. بیا این دم آخر ٬ اشک هایمان را زنجیر کنیم و دریا بسازیم. بار دیگر نفس بکش تا طوفان شویم. دستت را در دستم قلاب کن تا کوه بودن را تجربه کنیم در شگفتم !!! که چگونه مرگ میتواند ٬ کوه ... طوفان ... دریا ... را با خود ببرد آری ... تنها عشق است که میتواند مرگ را بکشد. آه ! فرصتم دارد تمام میشود تنها یک پیچ مانده تا آخر راه زندگی. آسمان مگر میتواند آبی نباشد !!! پس چگونه «من» بی «تو» بمانم. سکوت قلبم را میشنوی؟؟؟ خدار نگه دارِ عشقمان ... از : « ابوالفضل زارع » نشسته بودم... در کلاس بر روی نیمکتی شکسته سقف کلاس آسمان بود و پنجره ها رو به دریا معلم پرسید : چه کسی معنی « دریا » را می داند؟ هر کس جوابی داد و من تنها در جوابش گفتم : « مادر » و از آن زمان « مادر » را « دریا » صدا می کردند و کاش می توانستم جواب یک قطره از محبت های دریا را بدهم ... (تقدیم به مادر مهربانم) از: « ابوالفضل زارع » «خاک ها» ٬ «کاخ ها» را به زیر خود می برد و من از «راز» های خود «زار» می زنم و هرچه می کوشم از معکوس واژه های «من» ٬ «تو» را درآورم ٬ ناتوانم... غافل از اینکه تمام «من» ٬ «تو» است و واژه ها حیران... از:«ابوالفضل زارع» ولی من از این روزها نمی گذرم... یک سلام و یک وداع... در حصارم ، در حصارک ، در حصار یک حصارک در زمینی ،در کلاسی ، یک نگاه و قلب کوچک روز اول ، یک نگاه و یک سلام و بی جوابی مست مستم ، من خمارم ، در فضای بی شرابی گام اول ، گام دوم ، گام هایم سوی باران گریه ی من،خنده ی تو،بی وفایی،سهل و آسان یک دریچه،شوق پرواز،دست و پایم،جای زنجیر خاطراتو، قاب عکسی، من غریبم، من شدم پیر روز آخر، یک نگاه و، یک وداع و ، یک جدایی حسرت آن ، بی جوابی ،از سلام و ، بی وفایی یک بهانه،بغض و گریه، کاش بودم، روز دیگر در نگاهم ، مانده تنها ، آن نگاه روز آخر کاش باران، باز آید، خیس گردد، اشک هایم کاش روزی ، روزگاری ، محو گردد آن نگاهم روی قبرم، دست هایی ، دست های قلب کوچک قاب عکس و،عکس خالی، عکس خالی از حصارک از : ابوالفضل زارع وقتی دلم میگیرد با سکوتم گریه می کنم... خیره به خودم گشتم و اشک هایم را می شمارم... ۱ ۲ ۳ ۴ ... از شمارش خسته میشوم و دست بر قلبم میگذارم تپش هایم با من سخن میگوید و ضربانم حرف دارد ۱ ۲ ۳ ---------------------------------------- قلبم دیگر سکوت میکند و آنگاه... اطرافم را می نگرم با سکوتم فریاد میزنم دوستان کجایید؟؟؟؟ منتظر جواب هستم ولی صدایم به خودم برمی گردد دوباره اشک و ضربان و تنهایی و من... زندگی تمام. از: «ابوالفضل زارع» کاش نگاه همه مادرانه بود... بوسه ها سرد شده است و دستان سرد... انسان ها مرده اند... نگاه ها مهربان است و دلها پر کینه... شاید آدمیان به اجبار با هم زندگی می کنند...!!! در شگفتم که چرا انسان ها پشت سر هم بد می گویند و در میدان زندگی جور دیگر... در شگفتم از انسان هایی که خودشان هم نفهمیدند که هستند....؟؟؟؟ در شگفتم از انسان هایی که انسان و انسانیت را به زیر سوال می برند با جدا کردن واژه های مرد و زن... از آنهایی که نگاهشان سرد است و زندگیشان مثل دیروز... خدا را شکر که نگاه گرم مادرانه هنوز باقیست... نگاه مادری که با من حرف میزند ، از محبت ، از عشق ، از دوست داشتن... و کاش نگاه همه مادرانه بود و گرم... دوست داشتم کودک می ماندم تا تمام دنیایم همان آغوش مادر باشد... کودک بودم تا تمام ناراحتی ام اسباب بازی گم شده ام باشد نه بی وفایی... کودک بودم و با زبان کودکانه ام به خدا سلام میکردم... کودک بودم و کودک می ماندم تا دنیایم کودکانه می ماند... کاش ارزو نمیکردم کفش های پدرم اندازه ام شود... بزرگ شدیم و زندگی برایمان کوچک ماند و مادر برایمان کوچک تر شد... مادر یادت می آید در کودکی وقتی چیز بدی را برمی داشتم بر دستم می زدی...؟؟؟ حال بیا و بر دستم بزن تا این دنیای بی وفا را رها کنم... مادر میخواهم به زیر پایت باشم نه به خاطر بهشت ، زیرا بهشت من تویی... بهشت من لبخند توست و عذابم اشکهای روانت... از تو ممنونم که عشق را به من آموختی ولی آن تنها برای توست... مادر دعایم کن که محتاجم به دعایی مادرانه...
ای آدمیان بیایید هنوز کودکانه زندگی کنیم... تا کی بخندیم ولی تلخ...؟؟؟؟؟ تا کی نزدیک باشیم ولی دور...؟؟؟؟؟ امروز فردایی دیگر است... (تقدیم به مادر مهربانم) از : «ابوالفضل زارع» خود را شبی در آینه دیدم ، دلم گرفت از فکر اینکه قد نکشیدم ، دلم گرفت از فکر اینکه بال و پری داشتم ولی بالاتر از خودم نپریدم ، دلم گرفت کم کم به سطح آینه ام برف می نشست دستی بر آن سپید کشیدم ، دلم گرفت دنبال کودکی که آن سوی برف بود رفتم ولی به او نرسیدم ، دلم گرفت نقاشی ام تمام شد و زنگ خانه خورد من هیچ خانه ای نکشیدم ، دلم گرفت شاعر گذر عمر در جوی دید و من خود را شبی در آینه دیدم ، دلم گرفت شاعر بزرگوار این شعر رو پیدا نکردم قلب من سرد شد و زنده به گورش کردم از تپش خسته شدم وز خود ، دورش کردم ماهی قلب مرا چشم همه بود نظر عشق دل صد رنگ بود آری ، تورش کردم قلب من خاک شد و زنده بشد از مردن این دلم جان بگرفت و پر ز نورش کردم از : «ابوالفضل زارع»
| Design By : Mihantheme |

